رضا قليخان هدايت

2199

مجمع الفصحاء ( فارسي )

قلم به دست گرفت و فرونبشت الحق * به وزن و قافيه اين مدح هم درين منوال زهى رسيده ز عون تو كار دين به كمال * ز دايهء كرمت طفل شرع نيكوحال گر از سياست تو سايه بر محيط افتد * بسوزد از تف آن استخوان ماهى وال و گر ز لطف تو بويى صبا برد به جحيم * پذيرد آتش دوزخ مزاج آب زلال ز فر سايهء تو فتنه آن‌چنان برخاست * كه زير سايهء شير است خوابگاه غزال و له ايضا زهى به عارض گلرنگ و خط زنگارى * ببرده گوى جمال از بتان فرخارى شكر ز پرده برون اوفتد چو پسته ز پوست * چو فندق تو كند در سخن شكر بارى به خاك پات كه آب حيات از آن بچكد * اگر مسودهء شعر من بيفشارى و له ايضا زهى به وقت سحر زلفت از پريشانى * به دست باد صبا كرده عنبر افشانى ز سر گرفته جهان به افسانهء من و تو * حديث يوسف مصرى و پير كنعانى دماغ عقل به ديوانگى شود مايل * اگر تو سلسلهء زلف را بجنبانى هزار يوسف گم‌گشته را توانى يافت * سر آستين جمال خود ار بيفشانى حديث لعل تو مىرفت در حدود يمن * عقيق را ز حيا سرخ گشت پيشانى جهان‌پناها دانى كه آن يگانه منم * كه نيست در همه اقليم چارمم ثانى مرا چنين كه منم هيچ در نمىبايد * جز اينكه نيست مرا كبرياى خاقانى عزيز مصر جهانى عنايتى فرماى * كه شاهد سخنم يوسفى است زندانى مرا مربى اوباش گشته چون باشد * رواج حكمت تازى و علم يونانى ز شهر خويش چو من عزم خدمتت كردم * بر آن اميد كه باشد مرا تن‌آسانى روا مدار كه اكنون كه باز مىگردم * مرا بود ز چه از آمدن پشيمانى